مقاله در ساعت 2026-09-07 15:00:00 در بازتاب آنلاین منتشر شده است که با موضوع
آکیرا کوروساوا؛ کارگردانی که از سامورایی‌ها، باران و جنگ، قصه‌ای درباره انسان ساخت میباشد و مسئولیت این مقاله به عهده ما نیست

ریحانه اسکندری: بعضی فیلمسازان با چند فیلم ماندگار شناخته می‌شوند؛ بعضی دیگر، خود به یک «دوره» در تاریخ سینما تبدیل می‌شوند. آکیرا کوروساوا از دسته دوم بود. مردی که در طول بیش از پنج دهه فعالیت، از ژاپن جنگ‌زده و پساجنگ تا جهان سامورایی‌ها، از بحران اخلاقی انسان مدرن تا تنهایی، مرگ، قدرت، حقیقت و امید را به پرده آورد. او سینما را نه صرفاً سرگرمی، بلکه محل مواجهه انسان با خودش می‌دانست و شاید به همین دلیل بود که فیلم‌هایش، حتی وقتی درباره ژاپن قرن شانزدهم بودند، برای تماشاگر آمریکایی، اروپایی یا هر جای دیگری از جهان قابل فهم بودند.

کوروساوا ۶ سپتامبر ۱۹۹۸ در ۸۸ سالگی در توکیو از دنیا رفت؛ اما میراثش چنان گسترده بود که مرگ او پایان یک فیلمساز نبود، پایان یک زبان سینمایی هم نبود؛ آغاز زندگی دوباره آن زبان در فیلمسازان نسل‌های بعد بود.

کودکی در خانواده‌ای نظامی؛ پیش از آنکه دوربین وارد زندگی‌اش شود

آکیرا کوروساوا ۲۳ مارس ۱۹۱۰ در توکیو متولد شد؛ کوچک‌ترین فرزند خانواده‌ای پرجمعیت با هفت فرزند. پدرش افسر سابق ارتش بود و همین پیشینه باعث شد کوروساوا از کودکی با انضباط و سختگیری آشنا باشد؛ اما مسیر خودش قرار بود به جای پادگان، به بوم نقاشی و بعدتر به قاب سینما برسد.

جالب اینجاست که سینما انتخاب اول او نبود. کوروساوا در جوانی به نقاشی علاقه داشت و مدتی تلاش کرد به عنوان هنرمند تجاری فعالیت کند. اما نتوانست از این راه زندگی خود را آن‌طور که می‌خواست تأمین کند. در نهایت در سال ۱۹۳۶ وارد صنعت سینما شد و به عنوان دستیار کارگردان در استودیوی P.C.L ــ که بعدها بخشی از توهو شد فعالیت کرد. در آنجا زیر نظر کارگردان کایجیرو یاماموتو کار کرد؛ کسی که بعدها کوروساوا از او به عنوان یکی از مهم‌ترین استادان دوران آغازین حرفه‌اش یاد می‌کرد.

این گذشته نقاشانه بعدها به شکل عجیبی در سینمای او بازگشت. قاب‌های دقیق، ترکیب‌بندی‌های حساب‌شده، استفاده از طبیعت، حرکت آدم‌ها در دل قاب و توجه وسواس‌گونه به نور و فضا، همه نشان می‌دادند که پشت دوربین، ذهن مردی ایستاده که پیش از فیلمساز بودن، تصویر را می‌شناخت.

از «سانشیرو سوگاتا» تا پیدا کردن صدای شخصی

کوروساوا در سال ۱۹۴۳ نخستین فیلمش، «سانشیرو سوگاتا» را ساخت. فیلمی درباره جودو که از همان ابتدا نشانه‌هایی از ویژگی‌های آینده سینمای او را در خود داشت: قهرمانی که باید از بحران عبور کند، رابطه استاد و شاگرد، کشمکش اخلاقی و اهمیت انضباط.

اما فیلم‌های نخست او در فضای دشوار جنگ جهانی دوم ساخته شدند. ژاپن درگیر جنگ بود و صنعت سینما نیز زیر فشار سانسور و تبلیغات قرار داشت. کوروساوا نیز در این دوره ناچار شد بخشی از فیلم‌هایش را در شرایطی بسازد که امکان بیان آزادانه دغدغه‌هایش محدود بود.

پس از جنگ، سینمای او تغییر کرد. دیگر با فیلمسازی مواجه نبودیم که صرفاً داستانی تاریخی یا ورزشی تعریف کند؛ او شروع کرد به نگاه کردن به جامعه‌ای که جنگ آن را زخمی کرده بود.

«فرشته مست» در ۱۹۴۸ و «سگ ولگرد» در ۱۹۴۹ نمونه‌های مهم این دوره‌اند؛ آثاری که در خیابان‌های ژاپن پساجنگ، فقر، جرم، فساد، سرخوردگی و بحران اخلاقی را دنبال می‌کردند. در همین دوره بود که همکاری او با توشیرو میفونه نیز شکل گرفت؛ بازیگری که بعدها به یکی از چهره‌های جدانشدنی از جهان کوروساوا تبدیل شد.

آکیرا کوروساوا

«راشومون»؛ لحظه‌ای که جهان ژاپن را کشف کرد

سال ۱۹۵۰، کوروساوا «راشومون» را ساخت؛ فیلمی که قرار بود مسیر زندگی حرفه‌ای او و حتی جایگاه سینمای ژاپن در جهان را تغییر دهد.

داستان ساده به نظر می‌رسید: قتلی در جنگل و روایت‌هایی که چند شخصیت از همان اتفاق ارائه می‌کنند. اما هیچ روایت واحدی وجود ندارد که بتوان به آن اعتماد کرد. هر شخصیت واقعیت را به شکل خودش تعریف می‌کند و همین، فیلم را از یک داستان جنایی به پرسشی درباره حقیقت، حافظه، خودفریبی و ماهیت انسان تبدیل می‌کند.

«راشومون» در ابتدا حتی در ژاپن نیز با استقبال خارق‌العاده‌ای مواجه نشد. اما وقتی در جشنواره ونیز به نمایش درآمد، اتفاقی تاریخی رخ داد: فیلم در سال ۱۹۵۱ شیر طلایی ونیز را به دست آورد و نخستین فیلم ژاپنی شد که در یک جشنواره بزرگ غربی چنین موفقیتی کسب می‌کرد. این جایزه عملاً دروازه‌های سینمای ژاپن را به روی مخاطبان غربی باز کرد.

«راشومون» بعدها حتی یک اصطلاح به زبان سینمایی و سپس زبان عمومی اضافه کرد: اثر راشومون؛ وضعیتی که در آن چند نفر یک واقعه واحد را به شکل‌های متفاوت روایت می‌کنند و تشخیص حقیقت دشوار می‌شود.

کوروساوا درباره جهانی که «راشومون» ترسیم می‌کند، جمله‌ای دارد که شاید خلاصه‌ای از نگاه او به انسان باشد: «انسان‌ها نمی‌توانند درباره خودشان صادق باشند؛ بدون دروغ نمی‌توانند زندگی کنند.»

این جمله، تنها درباره فیلم نیست؛ درباره بخش بزرگی از سینمای کوروساواست. قهرمان‌های او معمولاً بی‌نقص نیستند. انسان‌هایی هستند گرفتار ترس، غرور، قدرت، ضعف، خودفریبی و میل به بقا.

«زیستن»؛ وقتی مرگ، معنای زندگی را آشکار می‌کند

اگر «راشومون» فیلمی درباره حقیقت بود، «زیستن» در سال ۱۹۵۲ فیلمی درباره معنای زندگی بود.

قهرمان فیلم، کارمند سالخورده‌ای است که بیشتر عمرش را در ساختار اداری و روزمرگی گذرانده و ناگهان با آگاهی از مرگ قریب‌الوقوع خود مواجه می‌شود. پرسش اصلی فیلم ساده اما ویرانگر است: اگر قرار باشد به‌زودی بمیری، با باقی‌مانده زندگی‌ات چه می‌کنی؟

«زیستن» نشان داد کوروساوا فقط استاد صحنه‌های عظیم و نبردهای سامورایی نیست. او در یک دفتر اداری، در سکوت یک انسان تنها، می‌توانست همان اندازه سینما خلق کند که در میدان جنگ.

فیلم در جشنواره برلین نیز برای او جایزه به همراه داشت و به یکی از مهم‌ترین آثار غیرسامورایی او تبدیل شد.

آکیرا کوروساوا؛ کارگردانی که از سامورایی‌ها، باران و جنگ، قصه‌ای درباره انسان ساخت
آکیرا کوروساوا

«هفت سامورایی»؛ ساختن اسطوره‌ای که هالیوود هم نتوانست از آن بگذرد

در سال ۱۹۵۴، کوروساوا «هفت سامورایی» را ساخت؛ فیلمی که امروز یکی از ستون‌های سینمای جهان محسوب می‌شود.

داستان درباره روستاییانی فقیر است که برای دفاع از خود در برابر راهزنان، هفت سامورایی را استخدام می‌کنند. اما فیلم در نهایت فقط درباره جنگجویان نیست؛ درباره فداکاری، طبقات اجتماعی، ترس، شرافت و این پرسش است که چه کسی واقعاً قهرمان است.

تولید فیلم نیز به اندازه خود فیلم افسانه‌ای شد. پروژه بسیار پرهزینه بود و فیلمبرداری بارها با مشکل مالی، آب‌وهوا و پیچیدگی‌های اجرایی مواجه شد. «هفت سامورایی» برای استانداردهای زمان خود یکی از گران‌ترین فیلم‌های ژاپنی بود و فیلمبرداری آن نزدیک به یک سال طول کشید.

وسواس کوروساوا در جزئیات زبانزد بود. او اعتقاد داشت اگر یک خانه روی صحنه درست طراحی نشده باشد، بازیگر نیز نمی‌تواند به شکل طبیعی در آن زندگی کند. حتی اگر بخشی از دکور هیچ‌گاه در قاب دیده نشود، باید وجود واقعی و منطقی داشته باشد؛ چون این جزئیات بر بازی بازیگر تأثیر می‌گذارند.

باران معروف نبرد پایانی نیز بخشی از همین وسواس بود. کوروساوا از باران به عنوان عنصر دراماتیک استفاده می‌کرد؛ باران فقط پس‌زمینه نبود، بلکه بخشی از احساس صحنه بود. در سینمای او طبیعت بارها به یک شخصیت تبدیل می‌شود: گرما، باد، مه، گل‌ولای و باران، وضعیت روانی آدم‌ها را تشدید می‌کنند.

«هفت سامورایی» در ونیز شیر نقره‌ای گرفت و چند سال بعد هالیوود آن را با عنوان «هفت دلاور» بازسازی کرد.

از شکسپیر تا «جنگ ستارگان»؛ سینمایی که مرز نداشت

یکی از ویژگی‌های عجیب کوروساوا این بود که در عین ژاپنی بودن، هرگز خود را محدود به فرهنگ ژاپن نکرد.

او از نویسندگان غربی مانند شکسپیر، داستایفسکی و ماکسیم گورکی اقتباس کرد و در عین حال فیلم‌هایش را با عناصر فرهنگ ژاپنی ترکیب کرد. «سریر خون» برداشتی از «مکبث» شکسپیر بود و «آشوب» یا نیز برداشت عظیمی از «شاه لیر».

از سوی دیگر، سینمای غرب نیز بارها به سراغ او رفت. «یوجیمبو» الهام‌بخش «یک مشت دلار» سرجیو لئونه شد. «هفت سامورایی» به «هفت دلاور» تبدیل شد و «دژ پنهان» یکی از منابع الهام مهم برای ساختار روایی «جنگ ستارگان» جرج لوکاس بود. حتی می‌توان ردپای کوروساوا را در سینمای اکشن، وسترن و فیلم‌های حماسی دهه‌های بعد پیدا کرد.

این تأثیر یک‌طرفه هم نبود. خود کوروساوا بارها از سینمای آمریکا، به‌خصوص جان فورد، ویلیام وایلر و فرانک کاپرا تأثیر پذیرفته بود. همین ترکیب شرق و غرب بود که سینمای او را برای مخاطبان مختلف قابل لمس کرد.

مردی که لقب «امپراتور» گرفت

کوروساوا به دلیل کنترل بسیار شدید بر جزئیات فیلمسازی، لقب «امپراتور» گرفت؛ لقبی که بیشتر از سوی مطبوعات برای اشاره به رفتار سختگیرانه او استفاده می‌شد.

او به بازیگران، طراحی صحنه، فیلمبرداری، تدوین، موسیقی و حتی شرایط آب‌وهوایی اهمیت می‌داد و دوست داشت جهان فیلم دقیقاً همان چیزی باشد که در ذهنش ساخته است.

این وسواس البته هزینه داشت. تولیدات او طولانی و گران بودند و همین مسئله در مقاطعی مشکلات جدی برایش ایجاد کرد. اما نتیجه، فیلم‌هایی بود که جزئیات بصری‌شان هنوز هم برای فیلمسازان درس‌آموز است.

آکیرا کوروساوا؛ کارگردانی که از سامورایی‌ها، باران و جنگ، قصه‌ای درباره انسان ساخت
آکیرا کوروساوا

بحران؛ وقتی امپراتور دیگر اجازه فیلمسازی پیدا نکرد

در دهه ۱۹۶۰، وضعیت تغییر کرد. سینمای ژاپن وارد دوره تازه‌ای شد و نسل جدید فیلمسازان ظهور کردند. سبک کوروساوا برای بخشی از منتقدان جوان، متعلق به نسل دیگری به نظر می‌رسید.

او تلاش کرد در هالیوود هم کار کند، اما پروژه‌هایی که می‌خواست بسازد با مشکلات مالی و اختلافات تولیدی مواجه شدند. پروژه «تورا! تورا! تورا!» نیز به سرانجام مطلوب او نرسید. در همین زمان، «دودس کا دن» در سال ۱۹۷۰ شکست تجاری خورد و کوروساوا وارد یکی از تاریک‌ترین دوره‌های زندگی‌اش شد.

در ۲۲ دسامبر ۱۹۷۱، او اقدام به خودکشی کرد. سال‌ها بعد درباره آن دوره گفت که در آن لحظه دیگر توان ادامه دادن زندگی را نداشته است.

این شاید یکی از کمتر دیده‌شده‌ترین فصل‌های زندگی مردی باشد که در تاریخ سینما تقریباً با مفهوم «استاد» شناخته می‌شود؛ اینکه حتی یکی از بزرگ‌ترین فیلمسازان قرن بیستم نیز می‌توانست در مقطعی احساس کند دیگر راهی برای ادامه ندارد.

اما کوروساوا بازگشت.

«درسو اوزالا»؛ بازگشت از مرز فراموشی

در سال ۱۹۷۵، یک شرکت فیلمسازی شوروی به او پیشنهاد ساخت «درسو اوزالا» را داد؛ فیلمی درباره رابطه یک افسر روس و شکارچی‌ای در سیبری.

فیلم برای کوروساوا حکم بازگشت داشت. او دوباره پشت دوربین قرار گرفت و فیلم به موفقیتی بین‌المللی رسید؛ از جمله جایزه بزرگ جشنواره مسکو و مهم‌تر از آن، اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان را به دست آورد.

اما بازگشت واقعی او هنوز باقی مانده بود.

«کاگه‌موشا» و «آشوب»؛ شکوه دوباره

در دهه ۱۹۸۰، حمایت فیلمسازان آمریکایی از او اهمیت زیادی پیدا کرد. جرج لوکاس، فرانسیس فورد کوپولا، مارتین اسکورسیزی و استیون اسپیلبرگ از جمله چهره‌هایی بودند که در شناساندن و حمایت از پروژه‌های او نقش داشتند.

«کاگه‌موشا» در سال ۱۹۸۰ ساخته شد و نخل طلای کن را به صورت مشترک دریافت کرد. چند سال بعد، «آشوب» در ۱۹۸۵ آمد؛ برداشت عظیم کوروساوا از «شاه لیر» که به یکی از مهم‌ترین فیلم‌های رنگی تاریخ سینما تبدیل شد. «آشوب» چهار نامزدی اسکار به دست آورد و طراحی لباس آن نیز اسکار گرفت.

در این فیلم‌ها، رنگ به ابزاری روایی تبدیل شده بود. کوروساوا از رنگ نه فقط برای زیبایی، بلکه برای تفکیک شخصیت‌ها، نیروهای متضاد و وضعیت روانی استفاده می‌کرد.

زندگی شخصی؛ یوشیکو، دو فرزند و تنهایی سال‌های پایانی

در زندگی شخصی، کوروساوا سال‌ها با یوشیکو یا یوکو یاگوچی، بازیگر ژاپنی، زندگی کرد. این دو در جریان ساخت فیلم «زیباترین» با یکدیگر آشنا شدند و با وجود اختلاف‌های اولیه، رابطه‌شان به ازدواج انجامید.

آنها در سال ۱۹۴۵ ازدواج کردند و دو فرزند داشتند؛ هیسااو و کازوکو. هیسااو بعدها در برخی پروژه‌های پدرش به عنوان تهیه‌کننده فعالیت کرد و کازوکو نیز وارد حوزه طراحی لباس شد. یوکو تا زمان مرگش در سال ۱۹۸۵ همسر کوروساوا باقی ماند.

مرگ همسرش ضربه مهمی به کوروساوا وارد کرد؛ با این حال او کار را ادامه داد و در سال‌های بعد فیلم‌هایی شخصی‌تر ساخت.

آکیرا کوروساوا؛ کارگردانی که از سامورایی‌ها، باران و جنگ، قصه‌ای درباره انسان ساخت
آکیرا کوروساوا و دخترش

«رویاها»؛ وقتی کارگردان، خواب‌های خودش را فیلم کرد

«رویاها» در سال ۱۹۹۰ شاید شخصی‌ترین فیلم کوروساوا باشد. فیلم مجموعه‌ای از رویاها و کابوس‌هاست؛ از کودکی و طبیعت تا جنگ، مرگ، انرژی هسته‌ای و هنر.

مارتین اسکورسیزی نیز در یکی از بخش‌های فیلم در نقش ونسان ون‌گوگ ظاهر شد؛ همکاری‌ای که نشان می‌داد نسل جدید فیلمسازانی که خود را مدیون کوروساوا می‌دانستند، حالا در کنار استادشان ایستاده‌اند.

پس از آن، کوروساوا «راپسودی در اوت» و «مادادایو» را ساخت. «مادادایو» در سال ۱۹۹۳ آخرین فیلمی بود که خودش کارگردانی کرد.

جوایزی که فقط یک فهرست نیستند

کارنامه جوایز کوروساوا تقریباً به اندازه فیلم‌هایش گسترده است؛ اما چند نقطه در آن اهمیت ویژه‌ای دارند:

شیر طلایی جشنواره ونیز برای «راشومون» در ۱۹۵۱؛

خرس نقره‌ای برلین برای «زیستن»؛

شیر نقره‌ای ونیز برای «هفت سامورایی»؛

اسکار افتخاری برای «راشومون»؛

جایزه اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان برای «درسو اوزالا»؛

نخل طلای کن برای «کاگه‌موشا» در ۱۹۸۰؛

شیر طلایی افتخاری جشنواره ونیز برای یک عمر فعالیت سینمایی در ۱۹۸۲؛

اسکار افتخاری یک عمر دستاورد هنری در سال ۱۹۹۰؛

جایزه امپراتوری ژاپن در حوزه تئاتر/سینما در سال ۱۹۹۲؛

و دریافت نشان فرهنگ ژاپن از مهم‌ترین افتخارات رسمی این کشور.

اسکار افتخاری ۱۹۹۰ شاید یکی از مهم‌ترین لحظات نمادین زندگی او بود. کوروساوا در مراسم دریافت جایزه گفت: «کمی نگرانم، چون احساس نمی‌کنم هنوز سینما را فهمیده‌ام.»

این جمله از زبان کارگردانی که تقریباً همه او را استاد سینما می‌دانستند، شاید بهترین توصیف از شخصیت هنری او باشد. چند ماه بعد نیز در گفت‌وگویی توضیح داد که هنوز تلاش می‌کند «قدم‌به‌قدم به جوهر سینما نزدیک‌تر شود».

سینما برای کوروساوا چه بود؟

کوروساوا یک بار درباره سینما گفت:«برای من فیلمسازی همه چیز را با هم ترکیب می‌کند؛ نقاشی و ادبیات، تئاتر و موسیقی.»

این نگاه را می‌توان در تمام آثارش دید. او فیلم را مجموعه‌ای از قاب‌های زیبا نمی‌دانست. برای او، تصویر، صدا، بازی، حرکت، موسیقی، تدوین و فیلمنامه باید یک موجود واحد می‌ساختند.

در جایی دیگر، درباره شخصیت‌هایش گفته بود:«شخصیت‌های فیلم‌های من تلاش می‌کنند صادقانه زندگی کنند و از زندگی‌ای که به آنها داده شده، بیشترین استفاده را ببرند.»

این شاید کلید فهم سینمای کوروساوا باشد. قهرمان او الزاماً کسی نیست که پیروز می‌شود. گاهی قهرمان کسی است که در شرایط شکست، هنوز تصمیم می‌گیرد درست رفتار کند.

آخرین قاب

آکیرا کوروساوا در ۶ سپتامبر ۱۹۹۸ در توکیو درگذشت؛ مردی که نزدیک به ۶۰ سال از عمرش را در سینما گذرانده بود. او ۳۰ فیلم بلند ساخت و از ژاپنِ جنگ‌زده تا جهان پس از جنگ سرد را در قاب‌هایش ثبت کرد.

اما شاید درباره کوروساوا، تاریخ مرگ چندان مهم نباشد. چون بعضی فیلمسازان با مرگشان از سینما خارج نمی‌شوند؛ تازه وارد حافظه آن می‌شوند.

سال‌ها بعد از رفتنش، هنوز وقتی کسی درباره حقیقت‌های متناقض یک حادثه حرف می‌زند، «راشومون» را به یاد می‌آوریم؛ وقتی قهرمانان گروهی برای نجات دیگران گرد هم می‌آیند، رد «هفت سامورایی» دیده می‌شود؛ وقتی یک فیلمساز غربی داستانی شرقی را بازسازی می‌کند، سایه کوروساوا هنوز روی پرده است.

او یک‌بار گفته بود:«با یک فیلمنامه خوب، یک کارگردان خوب می‌تواند شاهکار بسازد.»

و شاید بتوان جمله او را درباره خودش هم به شکل دیگری خواند: کوروساوا فقط فیلمنامه‌های خوب نداشت؛ او جهانی داشت که می‌خواست با دوربین کشفش کند.

جهانی که در آن باران می‌بارید، گل زیر پای سامورایی‌ها می‌نشست، باد از میان علفزارها عبور می‌کرد، آدم‌ها دروغ می‌گفتند، قهرمانان شکست می‌خوردند، پیرمردها از مرگ می‌ترسیدند و با این حال، در نهایت، هنوز چیزی به نام انسانیت باقی می‌ماند.

شاید به همین دلیل است که ۲۸ سال پس از مرگ آکیرا کوروساوا، هنوز نمی‌توان درباره تاریخ سینمای جهان حرف زد و نام او را نادیده گرفت.

منابع: بی اف آی – The Criterion Collectio

۵۹۲۴۴

گردآوری شده از:خبرآنلاین

اخبار مرتبط

ارسال به دیگران :

آخرین اخبار

همکاران ما